
|
||
|
خیلی تکراریه من دو باره بیام بگم مریضیم شدت گرفته ! استخونام درد می کنه ، گوشم تیر می کشه !نمی گم پس ! یعنی اگه الآن من به جا اینکه رو صندلی باشم تو خیابون می بودم ؛ منو با اون که تو جوب بود اشتباه می گرفتی ! یادمه دو - سه سال پیش تقریبا، یه سریال نوجوان کانال 5 جمعه ها ساعت 7 پخش می کرد { اینو گفتم که گفته باشم یه قسمتشم از دست نمی دادم :) } اسمش صد و یک راه برای ذله کردن پدر و مادر ها بود ؛ بعد اون پسره که توش بود ؛ یه دوست داشت اسمش مسعود بود ! بعد این مسعود از اون بچه هایی بود که همیشه خدا مریض بود ! یعنی داغونا ! بعد همیشه این دوستش می خواست بگه این خودشو می زنه به مریضی -یعنی یه همچین چیزیم بودا - بعد قسمت آخرش برگشت بش گفت تو مریض ترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم ! الآن من دقیقا" حس اون آدم رو دارم ! با این تفافت! که من لازم نیست خودمو مریض نشون بدم ! هستم همینجوری ! کلا" تو کل مدرسه ؛ بچه ها دنبال دو تا چیز بگردن می یان سراغ من ! یکیش لیوانه ؛ که فک کنم از معدود کسایی باشم لیوان دارم ، ولی از اونجایی که کل مدرسه حد اقل یه بار باش آب خوردن ، معمولا" خودم با دست آب می خورم ! / اون یکی هم ناخون گیر - ناخن گیر ه ! چمی دونم...می برم دیگه ! همیشه هست تو جامدادیم ! فک کنم این یکی از معدود شباهت هام به دخترخاله بزرگمه ! :) تو هفته پیش بود یه روز بارون می یومد، نه ؟ همون روز ! من از مدرسه اومدم ، مقدارات متنابهی له بودم ! بعد از اونجایی که سرویس منو اونور خیابون پیاده می کنه ،من با چشمان نیمه باز و بسته ! داشتم می یومدم اینور خیابون که خونمون هست ! بعد خیابون دو طرفه ست دیگه ؛ وسطش جدول داره ، وسط این جدوله بودم من بعد یه هو پام گرفت به لبه ی جدوله ، داشتم با کله می یومدم وسط خیابون ، واسه اول بار تو عمرم به ذهنم رسید یه کاری بکنم ! کفت یکی از دستامو گذاشتم رو زمین ؛ سر خوردم رو زمین ! فک کنم مردم فک می کردن دارم حرکات آکروبات انجام می دم ! همچین با نیش باز نگام می کردن ! نه خدایی یه ماشین می یومد لهم می کرد چه جالب می شدا ! :) تازه به مامانمم نگفتم ! :) احتمالا" می گفت چرا حواستو جمع نمی کنیییییییییییییییییییییی ! بعد خب زیاد به خودم فشار نیاوردم دیگه ! بالاخره بعد دو ماه که این باد بادک باز بیچاره بغل تخت من خاک می خورد در عرض سه روز خوندمش { هنر کردم ! می دونی ! } نه خداییش خیلی خشنگ بود...نه خدایی ! بسی لذت بردیدیم ! بعد هر چی امروز تلاش کردم فیلمشم ببینم باز نشد ! مردم مسخره کردن ما رو ها ! به خدا ! پنج شنبه خونه خاله تنها کسی که مجبور شد واسه سلام و بوس بوس خم شه و من خم نشم دختر دائیم بود ! اونم با دو تا بچه ! تا کمر خم شد ! حس کوتوله هفتم بودن داشتم اون موقع ها ! نمی دونی :( به به ! می بینم که همه شدیدا" مشغول تحصیل و کسب علم هستند... لذت می برم از اینکه جوانان این سرزمین اینگونه در تلاش و تکاپو هستند واقعا" ! فرض کن که میز ناهار خوریه ما شیشه ایه ؛ روش یعنی ، خب ؟ بعد تهش سر راه بالکن ! می دونم نمی فهمی چی می گم الآن...زیاد سخت نگیر ! اصل ماجرا این جاست که من هر وخ می خوام برم سر بالکن این میزو نمی بینم ! بعد یهو جیغم می ره هوا ! دست و پا و همه جام کبوده کلا"! انقدر خوش می گذره ! انقدر ! نمی دونم چرا شدیدا" این قالب سپید رو دوست دارم ! :) {آدم یاد پاساج! سپید می افته :) والا :) شایدم یاد سپیده :) } یه جورایی دلنشینه ! خوشمان می آید :) امروز دفتر علوم یک نام نبرده دستم بود ! بعد چند تا چیز رو کشفیدم ! این که زنجیره قضایی اینجوریه و تواظن هم این جوری نوشته می شه ! بعد تعادل هم می شه شنید و نوشت توادن ! تازه برگه امتحان ادبیاتشم ببینی می تونی کشف کنی که جمع مکسر وقت می شه وقوت ! یه چیز دیگه در مصراع "گلچین به پیشگاه تو یک خرمن آورد " من ِ خرمن ضمیر شخصی ناپیوسته ست ! اینا رو شما هم نمی دونستی بدون ! گفتم که دونسته باشی ! حالا فک نکنید طرف تعطیله ها ! نه... ولی یخده حواسش زیادی جمع ِ ! من تو پست قبل ، یعنی کم ِ کما ! نود و نه تا سه نقطه گذاشتم ! کف کردی نه ؟ :) برم من دیگه ... الآن استخون دردم شدت گرفته ! برم یه چیزی مصرف کنم ! مردم از درد ! ترک کردنم بد دردیه ها !!! راستی این لینک هم ببینی...بد نیس...حالا شاید ... ! قربان شما ! :) |
||
|
می دونی دارم به چی فک می کنم...به اینکه عمر شادی و غم کوتاهه ! یه زمانی خیلی خوشحالی و یه زمانی خیلی ناراحت...و این قسمتی از زندگیه توئه... یادمه اون روز رو ... مثل همیشه کلاس زبان بودم...مثل همیشه از خودم ، از کلاس زبان رفتن بدم می یومد...و مثل همیشه با یه سر درد خف ناک و با یه عالمه فکرای جور واجور برای امتحانای فردا تو سرویس از کلاس می یومدم به سمت خونه... خوب یادم می یاد که وقتی رسیدم خونه حالم چقدر بد بود...حدود پنج دقیقه دراز کشیدم رو سنگ های کف خونه...تلفن زنگ زد...اما نای جواب دادن نداشتم...بلند شدم...باید می شدم...آیدی کالر تلفن شماره خونه مادر بزرگ رو نشون می ده...مامان نیست...حتما" رفته اونجا...تلفن رو بر می دارم...زنگ می خوره ... بعد خاله گوشی رو بر می داره...صدای دایی و دختر دایی ها می یاد...خاله می خواد آروم بمونم.نمی گه که چی شده...می گه اینجا مهمونیه...آژانس می گیری بیای ؟ بغض می کنم...از همون ندای اول می فهمم...می فهمم اون چیزی رو که نباید... تلفن رو قطع می کنم و بغض و گریه... زنگ می زنم به آژانس...لباس مشکی هام رو می پوشم...توی راه هق هق می کنم...اشکم در نمی یاد...انگار هنگ کرده بودم...خودمو می رسونم دم در و سوار آژانس می شم...توی راه فقط از خدا می خوام که اشتباه کرده باشم...که هنوز لااقل زنده باشه...که برای آخرین بار ببینمش...با دستای لرزون زنگ در رو فشار می دم...پارسا که در رو باز می کنه... از صدای قرآن...از اون همه آدم با لباس مشکی...از دیدن دختر دائی هام بعد اون همه وقت... از اون جسم کوچیکه رو تخت...همه چی رو می فهمم...نمی دونم گریه می کنم یا جیغ می زنم...نمی دونم خودمو چجوری می رسونم به اتاق...نمی دونم چه جوری تو بغل مامانم هق هق می کنم...مامان می خواد آرومم کنه...ولی نمی تونه...برای خودش سخت ترین روز زندگیش بود...حدود نیم ساعت بعد...آروم می رم بالا سرش...گریه می کنم...دستاش رو برای اخرین بار می بوسم... پس پریسا کو ؟ پس رضا کو ؟ حس می کنم اون لحظه شدیدا" به پریسا نیازه...خودمو می رسونم خونه خاله...اولین چیزی که یادم می یاد چشم های پف کرده ی پریسا ست... و اولین حرفی که زد : محیا...همه می گن راحت شد...بعد با هم گریه کردیم...برگشتیم خونه ی مادربزرگی که دیگه نبود...زنگ می زنن که برای بردنش بیان... خدایا...پس رضا کو ؟ من زنگ می زنم...مهسا...پریسا...قرار نبود بفهمه... گفتیم می خوایم بریم بیرون؛نمی یای ؟ ماشین اومد...اما رضا هنوز نیومده بود... زنگ می زنم...رضا مادر رو بردن...کجایی ؟ گفت سر کوچه ... دوئیدم... داره می یاد...نبرینش...درست همون موقع که صدای لا اله الی لله تموم می شه رضا می یاد... گریه می کنه...و ما هم دوباره... یادمه بلیزش مشکی بود...یادمه گفت صبح تیشرتم رو پیدا نکردم ؛ مجبور شدم اینو بپوشم...یادمه که هق هق می کردم... و فرداش دیدم که گذاشتنش تو خاک...دیدم چه جمعیتی بود... شنیدم حرفای مردمو... غم آخرتون باشه...خیلی زن خوبی بود... حالا دیگه خاک روش رو پوشونده... یادم می یاد...که چه قدر همه از خوب بودنش گفتند... حالا یکسال از اون روز می گذره...حالا یکسال از روزی که مادربزرگم برای همیشه پر کشید می گذره...یک ساله که دیگه جایی به نام خونه مامان بزرگ وجود نداره...یک ساله که دیگه نمی شه مامان رو به بهانه ی خونه ی مادربزرگ تا خونه ی خاله کشوند... اما می دونی مادربزرگ...با اینکه من انقدر دیر به دنیا اومدم که هیچوقت رابطه نزدیکی نداشتیم با هم...ولی... هیچ وقت یادم نمی ره...که چقدر خوب بودی... خدا بیامرزتت...کاش منم می تونستم مثل تو آدموار زندگی کنم و برم... مادر بزرگم !دوستت دارم ، برای همیشه .... |
||
|
تولدت مبارک عزیزم :) ! دوست جونم ! ![]() من بلد نیستم بازی کردن با کلمه ها رو... عزیزم تولدت مبارک ! ![]() با یه عالمه آرزوهای خوب ! دوست دارم ! ![]() ایشالا که همیشه موفق و سلامت باشی :) کلی حرف داشتم...نم دونم چرا یهو پرید همش :) ! مهسا یه دوست داره ؛ که از طفولیت دوست بودن با هم... خلاصه خیلی دوستن دیگه ! اسمش مهنازه ! بعد چند روز پیش... صبح ! تو سرویس بودم...سرویس که واستاد نیوشا سوار سرویس شه ، مهناز رو دیدم ! بعد نهایت ذوق و اینا ! تا کمر از پنجره سرویس رفتم بیرون داد زدم مهناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز ! بعد فک کن کل کوچه برگشتن منو نگاه می کنن غیر از مهناز ! دو سه بارم صداش کردم ! بعد سرویس راه افتاد ! منم که خورده بودم به دیوار ! صدات رو شنیدم ! می گم پس چرا برنگشتی ؟ می گه آخه فک می کردم این کارگرایی ن که سر ساختمون کار می کنن !
|
||
![]() خوب هستین ؟ چه خبرا ؟ خانواده خوبن ؟ جای شما خالی...مسافرتم خوب بود...بیسیار زیبا ! و مقداری تخیلی ! اتفاق خاصی که نیفتاده یحتملا"...فقط اینکه الآن ساعت چهار صبحه و من اینجا چه می کنم واقعا" ؟ واسه خودمم سواله !
|
||
من برم دیگه...خوبی که زیاد دیدین { صفات معکوس!} بدی هم دیدین حلال کنین ما رو... قربون شما |
||