تبليغاتX
من و خودم!

                                       

   
خرداد امسال بود... خیلی دور هم نبود آن بازه ی زمانی که ما را،همه ی مارا از ما به "دیگری" تبدیل کرد... شاید از همان طرح رنگی شروع شد و از ۸۰ سال به ۸ سال هم رسید... همه گیر شد! خیلی ها می گفتند سن رای پایین آمده،که باعث شد این حس ها به دبیرستان ها هم بکشد.وقتی گفتند نه و خبری نیست اما... اما موج که بیفتد دیگر دست بردار نیست.حالا دیگر برای کسی مهم نبود که می تواند رای بدهد یا نه... حالا شب امتحان،درس را کنار بگذار.مناظ.ـره قطعا" مهم تر بود! امتحان ها را که دادیم ، دو روز تا روزی که یک ماه انتظارش را کشیده بودیم،مانده بود... کمتر کسی بود که شب ها خانه بماند... و بعد آن جمعه ی سیاه و آن شنبه ی خونـ.ین... اما کسی کوتاه نیامد... جز همان هایی که اجازه ی خروج از خانه را نداشتند...

و حالا ... حالا و امروز... امروز روز دانش آموز است.امروز جواب مرگ بر آمریکا ها با مرگ بر روسیـ.ـه داده شد.امروز یار دبستانی ِ من ها،در دبیرستان ما،از ته دل گفته شد.امروز هیچکس از شعار دادن در حیاط مدرسه با ناظم و مدیر نترسید.امروز حتی پرچم آمریکا را هم لگد نکردیم...

البته در جایی دیگر لبخند ها محو شد... اما امروز ما لبخند زدیم و حتی ناظم اخموی مدرسه هم... لبخندی سـ.ـبز! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:1  توسط محیا  | 


   
یکی از بی شمار غزاله هایی که می شناسم،داشت پای تخت سبز ِ کلاس ، به یک ناغزاله{!} فیزیک یاد می داد.معلم وارد کلاس شد،اما آنها متوجه نشدند،کسی هم نخواست مزاحم علم اندوزیشان بشود.کمی که گذشت غزاله برگشت و معلم را دید که نگاهش می کند! زیاد جدی نگرفت و با لبخند نشست... معلم هم نشست! تا این جای کار به خوبی پیش رفت.اما وقتی غزاله به معلم گفت: خانوم وقتی وارد کلاس می شوید ، یک اِهنی ، اوهونی چیزی ، من به شخصه فر خوردم! معلم هم به قدری مبهوت بود که ترجیح داد خودش را سبک نکند!!! من هم برای باز کردن فر خودم،آهنگ برادر اشکین0098 که می گوید"به دنبالت می آم با جانی واکر،با موهای فر" را زمزمه می کنم...



 ->کامنتینگ شما از من پسورد می خواد! قضیه چیه؟

->جوجو! من اصلا" نمی تونم وبلاگت رو باز کنم... برای کارت خوشگلی که درست کردی ، مرسی :*


پ.ن:90درصد پست حذف شده! متوجه هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:30  توسط محیا  |