تبليغاتX
من و خودم!

                                       

   
همیشه یه استدلال داشته م تو زندگیم.که خیلی هم بهش اطمینان دارم...

 

می گم که باید دو چیز خوب و بد کنار هم باشه تا خوب رو قدر بدونیم...

مثلا" تو زندگی ،

اگر مریض نمی شدی هیچوقت قدر سلامتی رو نمی فهمیدی.

اگر هیچ آدم بدی وجود نداشت دیگه آدم خوب ارزشی نداشت.

اگر بد رفتاری و خشم نبود هیچوقت مهربونی و لطف و محبت معنی نداشت.

اگر مشکلی وجود نداشت قدر آسایش رو نمی فهمیدی...



+امروز یه جا خوندم که بادبادک وقتی اوج می گیره که با باد مخالف رو به رو بشه...

*همیشه بد ها بدند و خوب ها خوب.ولی این دو در کنار هم معنی می دن.و تو می فهمی که خوب کدومه و واسه رسیدن بهش تلاش می کنی...

تلاش کن...وقتی می خوای که برسی تلاش کن تا خوب رو به دست بیاری و بد رو از بین ببری...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:امروز تا ۱۱ و خورده ای خواب بودم! ولی همچنان خوابم می یاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:27  توسط محیا  | 


   
به نسکافه تلخم نگاه می کنم...

با خودم فکر می کردم تا قبل از این ها،نسکافه خوردن و خواندن برایم چه لذتی داشت ...

 

و حالا ، نسکافه را می خورم و در تلخی نسکافه غرق می شوم.شاید تلخ باشد اما تحملش از خیلی چیز ها راحت تر است...

نسکافه را دوست دارم.بعد از تلخیش حس خوبی دارد ... ! حسی که بوی امید می دهد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:3  توسط محیا  | 


   
میثم:محیا!!! اَه ! بابا چرا این شیشه های توی یخچال هیچکدوم آبشون سرد نیست؟

من:خب چون تازه آبشون کردم گذاشتم تو یخچال!

میثم: اَه ! هی من می گم این شیشه آب رو نذار بغلت گرم می شه! حالا من چه کار کنم؟

من: خب حالا چیزی نشده که! لیوان بردار.یخ بریز توش.

میثم: نه آخه ببین! تو روزنامه نوشته بود یخ یه عامل چاق کننده س!

من: الهی بمیرم که فقط این یه مورده که ممکنه تو رو چاق کنه!

 

+سر زنگ پژوهش{کل سال به ما گفتن پژوهش من گفتم پرورشی،الآن احساس کردم پژوهش با کلاس تره! تنوع هم خوبه کلا"} داشتیم گروهی یه کتابی راجع به یه بیماری می خوندیم.که توش چند بار از کلمه ی "ناقِل" استفاده شده بود.من می خوندم ، پری و نیوشا و هلیا گوش می دادن.بعد یه کم گذشت دیدم اینا اصلا" به من توجه نمی کنند.نگاشون کردم نیوشا می گه ناقل یعنی چی؟ منم دیدم سه تاشون نیششون بازه و فقط همین یه کلمه رو گوش دادن من صدام در نیاد! گفتم ناقِل؟همون ناقلایی ِ که الف ش افتاده!!!

+دیشب من و میثم در حال چت کردن بودیم! البته این که می گم در حال چت کردن فک نکنید فاصله بینمون زیاده یا اینکه جایی بود ها! نه...اون تو اتاق خودش پای پی سی بود،من تو اتاق خودم پای کامپیوتر ! {فوران تکنولوژیه!!!} یه چیزی گفت که من یه گل واژه نثارش کردم! اینم اومد تلافی کنه ... اتاقامون بغل ِ همه! با شدت هر چه تمام تر پرید تو اتاق گفت پـــــــــــــــــــــــــــــِخ! من شوکه شدما! بعد خودش هم تا یک ساعت می خندید

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:10  توسط محیا  | 


   
خدایا مرسی که بی جوابم نذاشتی...مرسی که راهنماییم کردی...
فقط این راهش یه کم زیادی سخته! نمی شه یه راه آسونتر پیشنهاد کنی؟



+یادمه یه بار وقتی راجع به سختی کار و نتیجه ش حرف می زدم نیوشا گفت از محبت خار ها گل می شودExclamation وقتی قیافه بهت زده ی منو دید گفت منظورم اینه که نابرده رنج،گنج میسر نشود!
بدو برو پرتقال فروش رو پیدا کن حالا!!!

 

پ.ن:مای گادِ عزیزم راستی هنوز خواسته ی بزرگترم رو بی جواب گذاشتیا! فک می کنم تو حتی از مامانم هم خونسرد تری...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 18:29  توسط محیا  | 


   
من در حال خوندن وبلاگ "دست نوشته های خانوم اسمارتیز"

مهسا:محیا؟

من:هوم؟

تو چون اسمارتیز دوس داری این وبلاگ رو می خونی یا چون این وبلاگ رو دوس داری اسمارتیز می خوری؟

 

{آیکونه یه محیا که یه دستش زیر چونشه،با یه دست دیگه هم موهاشو می کنه!!!}

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:16  توسط محیا  |